تبليغاتX
bide majnoon
sokote mordab

salam bebakhshid dir miam akh az daste in darsaye ziado sakht mnam delam vase hame tangide bod  hossna jonam delam vast andaze 1 morche shode bi marefat ghol midam zodtar biam ba i post jadid vase hame golaye goldon delam ke doseshon daram !!!!!!!!!                            توي تونل وحشتناك زمان گیر کرده بودم و ثانیه ها  بدون کوچکترین توقفی حرکت می کردند و من درپی نوری بودم که از دور راهنما و دل گرمی برای تسکین تنهایی ام بود گو یی دویدن فایدهای نداشت نفسم بالا نمی امد و درد عجیبی در قلبم احساس می کردم نمی دانم این درد شیرین بود یا تلخ !!!!گاه صداهای نا مفهوم و مهیبی به گوش می رسیذ گاه صدای خسته پرندهای زخمی که نجوای مرگ را زمزمه می کرد.......بی انگیزه و بی هدف به طرف نور میدویدم غافل از زیبایی باطن به زیبایی ضاهر اعتماد کرده بودم ....انگار تمام راه های دنیا در این تونل جمع شده بود و این تونل پایان دنیا بود...اه که چقدر خسته بودم اما نیرویی قوی مرا از ایستادن نهی می کرد در دل خدا خدا می کردم که اخر این تونل و رسیدن به ان نور پایان راه باشد...رسیدم اما تازه فهمیدم نیمه نا تمامم ابتدای تونل بوده و من در انتهای ان تنهای تنها و حال سالیان درازیست که این راه را پیمودهام و از نعمت باران بی نسیبم ,خشک خشک,سرد سرد سوخته ام و اشیانه عشق را سالیانیست که نمی توانم بسازم فقط به خاطر یک نگاه وسوسه انگیز به نوری که ظاهری بود!!!!!!!!با حسرت به ابتدای تونل مینگرم ............ای کاش می دیدمت ....   بید مجنون    برد پرسپولیسم تبریک می گم !!!!!!سروره!!!دوستون دارم فعلا خداحافظ                                                                                                                                      

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 0:23  توسط baran | 
حالا وقتش بود وقت متولد شدن وقت اینکه برای اولین بار پا به دنیای وحشتناک انسانی بذاره اما هم چنان داشت التماس می کرد به خدا التماس می کرد تا شاید بتونه پیشش بمونهنمی خواست به دنیایی بره که فکر می کردنمی تونه با ادماش کنار بیاد نمی تونه ازادانه زندگی کنه و به این فکر می کرد که تا پاشو به این دنیا بذاره تا میاد طعم روز های شیرین زندگی رو بچشه خودشو زیر تخته سنگی میدید که توش به خواب رفته و هیچ وقت بیدار نمی شه با شنیدن این حرفا خدا روبه او کرد وگفت

به بازگشت فکر نکن به اینکه می تونی چقدر خوب باشی فکر کن وقتی گریه میکنی اونی که دوست داره ارومت میکنه اونی که عاشقته باهات گریه می کنه باران چشمان او را باور کن این صدای خسته اوست که از چشمانش بیرون میریزد عمیق ترین مد زندگی مردن نیست نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از ان رسم محبت بیا موزی حتی عاقل ترین مردمان زیر بار عشق خم می شوند اما به راستی عشق به سبکی و لطافت نیم خوش است عشق تو را متعادل و متعالی میکند و وقتی عاشقی با هستی در یک تعادل عمیق قرار گفته ای همه چیز در یک سطح مساوی قرار داردشاید کسی شبها برای اینکه خواب تو رو ببینه به خدا التماس میکنه شاید به محض دیدن تو دستش یخ می زنه و تپش قلبش مرتب میشه مطمئن باش یک نفر شبها به خاطر تو تو دریای عشق برات دعا می خونه وبه دلش اعتراض میکنه و تو اونو درست نمی بینی

یک نفر تو هر لحظه و هر جا تو رو در کنار خودش قرار میده تا جای خالی تو پر کنه و مطمئن باش یک نفر تا اخر عمر قلبش پیش تو مونده پس برای جبرانش قلبتو پیشش بذار تا اونم نفس بکشه !!!!!!!

عشق همین قدر ساده است پس قدرشو بدون بدون ساده به دست نمیاد !

حالا وقت رفتنه وقت اینکه خودت باشی نه اینکه خودتو به دیگران تحمیل کنی !حالا تصور هر انچه ممکن بود تا ثانیه های دیگه اتفاق بیافته عجیب بود اما اون پا به دنیای انسانی گذاشت و همه با مهربونی از اون استقبال کردند و گفتند تولدت مبارک!!!!!

دفتر نت عشقم پر از اهنگ با هم بودن است مگذار مانند کویری باشم که بی اب و علف مانده و چشم بر دامان اسمان دوزم برای باریدن قطرهای باران و زندگی دوباره روز شماری کنم!!!

مثل همیشه می گم"ساده و با معنی بازگرد"

taghdim be sheyda va armitaye azizam 25 va 28 mordad mobarak!!!!!!happy birthday!!!!!

happy birthday!!!

dostaye aziz in neveshte barane ke chon mariz bod az man khast ke ino benevisam vase salamatish doa konid va yek mzerat khahi kard az kasani ke natonest be oun ha sar bezane!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:37  توسط baran | 
زیر خلوار ها خاک سرد و بی روح ارمیدهو ساربان عشق را از یاد برده است باران خیس چشمانم را باور کن این التماس بغض چشمان پر انتظار من است که از غربت ظالمانه می گرید و می ترسم می ترسم خاطرات روز های با هم بودنمان از یادت محو شده باشد می ترسم صدای پاهای خسته و زخمی عشق را بر مزارت نشنوی صدای فریاد قلبم را با سکوت پاسخ مده از این سکوت سرد نفرت دارم پس چه شد ان قسم هایی که با تمام قدرت پاسخ می داد و وعده با هم بودنمان را تضمین می کرد پایان داستان عشق را اینگونه خراب مکن خستهام...پس پاسخ خستگی قلب و چشمانم و صدای ناله ی عشق را چگونه می پردازی چگونه تاوان محبوس کردن مرا در این زندان تنهایی می دهی؟کجایی فرشته اتشپای من بگذار صدای کشتی عشقمان هم چون اسطوره ای بر جهان لنگر بیاندازد و در خاطرات ثبت شود!هنوز هم یادگار شیرین  دستان گرمت را احساس می کنم موسیقی نت های صدایت را به یاد دارم به یاد دارم چگونه ارام با تبسمی زیبا اهنگ عشق را می نواختی چگونه لبخند های پر مهر و زیبایت را به دست باران سپردی و رفتی هیچ گاه اخرین وداع پاییزییمان را از یاد نبرده ام هیچ گاه موعود خزان عشق را از سردر قلبم بیرون نرانده ام ویرانه قلبم را هیچ گاه خراب نکرده ام ان کلبه ویرانه قلبم یک عمر خاطره است هنوز هم به یاد روز های با هم بودنمان ان دو پروانه کوچک را در قفسی حبس کرده ام تا روزی هر دو ان هارا با هم به پرواز در اورم هنوز جوهر دفتر خاطرات دلم تر است و اماده برای زنده کردن خا طرات گذشته صفحه دلم با نام تو سیاه سیاه است مملو از یاد تو و عطر امدنت می دانم غم دوری بسیار است اما خواهم امد روزی برای دیدنت می ایم تا دوباره در اغوشت از مرگ ماهیانی بگویم که امواجو تخت سنگ ها بی رحمانه او را خرد کردند به یادت می نویسم از باران از پرواز از اسمان و از پایان مرگ و دنیا و می گویم پرواز اسمان پایان دنیا و مرگ نیست باران زنده است و زندگی می کند برای تو قلب تو را در کنار نیمه قلب  شکسته گمشده ام می گذارم و قلبی کامل را به وجود می اورم قلبی که نیمه گمشده اش را پیدا کرد و در اوج زیبایی قلبی پاک و بی الایش را با سنگ فرش های عشق به وجود اوردم چشم به راه امدنت هستم فانوس عشق را هنوز هم امید بازگشتت روشن نگاه داشته ام ساده و با معنی بازگرد!!!!!!!             

بید مجنون

salam be dostaye gol ba arz pozesh vase gheybate tolani yek tasadof bod be kheyr gozasht!!!!!!bazam migam doseton daram!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 22:58  توسط baran | 
به یاد شاهین هایی که پریدند!!

بین التماس نگاه من و چشمان اندوهگینش هنوز نام عشق جاریست هر چند هنوز معتقدم که می شود اندوه یک شب تلخ را از همان پاورچین امدن صبح فهمید قبل از طغیان غم و اشک به خاطره شیرین یک لحظه فرار و سریع فکر کرد مرا ببین...مرا که روز به روز دز ائینه لبخند تو پیر می شوم سپید می شوم مرا ببین که فریادم گنگ و بیهوده است هنوز هم بر این باورم که شب سیاه و کابوس زده ام را فقط نام تو به سحر می رساند البته چیز هایی هم هست همه حرف هارا که نمی توان گفت چگونه بگویم که در چشمانت به وسعت دقیق یک باغ باران خورده پی بردم و راز غم ناک یک درد کهنه را فهمیدم.خودت می دانی که همه هستی ام را در شوخی نگاهت با ختم دریچه شاعرانه در اتشفشان وجود تو قطره قطره اب شدم کویر قلب من هنوز هم به اشتیاق حرف هایت خواب باران را می بیند ولی حقیقت همیشه همین قدر یخ زده و دقیق بوده ...

فاصله میان دستان نا امید من و چشمان چشم به راه تو را

هیچ اه و اشکی پر نخواهد کرد و می ترسم...

می ترسم از چهره منتظرت رد پای تمامارزوهایم محو شده باشد می ترسم نفس هایت را از هر چه خیال و خاطره است تهی کرده باشی  این واقعیت است که حقیقت دارد ولی با همه این حرف ها کاش عهدی بسته بودیم ومن تو را به هر چه عشق است قسم می دادم که نگذاری کوه یخ و مه گرفته خاطراتم در دنیای با تو بودن اب شود نگذاری حس جاده لحظه های هم نفسمان از خیال باران خالی یا کمرنگ شود!کاش گفته بودم که هر از گاهی جشمانت را باز کنی و روبهروی همه فراموشی ها قاب بزرگ نگاهم را ببینی کاش گفته بودم لحظه هارا گاه گذاری به ذنجیر بکشی و نقش چشمانم را در ذهنت ثبت کنی اری من قبل از انکه معبود سرزمین عشق باشم برده ان بودم و حال که می بینی تنهایم برایم طبیعی و عادی است تعجب نکن چون من با او از وقتی که دنیا را شناختم تا به حال که برای دلم شعر می سرایم بودم و هستم و حال که مرا شناختی برگرد و مرا از این مخمصه تنهایی نجات ده.تا باز گشتت منتظر می مانم...

بید مجنون

dostaye golam man ta 1 hafte nistam akhe mirim mosaferat movazebe khodeton bashin doseton daram va be khoda miseparameton!!bye bye





















...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 18:27  توسط baran | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 19:29  توسط baran | 
saraye azizam tavalodet mobarak !!happt birthday


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 19:19  توسط baran | 
هیج تا به حال شده کسی رو که خیلی دوست داری تو دستات بگیری و نسیمی که در رگ دستش در غم و غصه روزگار جدای تو مثل بادکنک قرمز بیرون زده باشه؟؟؟

هیج تا به حال شده کسی رو که خیلی دوست داری از خواب بیدار کنی ببینی نمی شناستت؟؟؟

هیچ تا به حال شده اونی رو که خیلی دوستش داری از خواب بلند شه چشماش از قرمزی ادمی یاد مردن بیندازه!!

هیج تا به حال شده دستشو بگیری تو دستت و ببینی که دستش بی حس رو پات افتاده باشه!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 19:19  توسط baran | 
به نام محراب هستی!خوشا به حال انان که در دنیا ازادانه زندگی می کنندزبان طبیعت را به راحتی می فهمند و حتی غربت تنهایی را احساس نمی کنندو بر روی پلک هایشان بغض عاطفه ها را به ما نشان می دهندانان سر رشته دلشان را به اتاقی گره می زنند و از خلال خوشه های اشک مهربانی را به سوی ماهدایت میکنند اری خوشا به حال پرستوهای زندگی که بی پروا قفل سنگین حیات را شکستند و خاموش بر استان محبت مردند  بگذار دسته های گل سرخ را بر قدومت نثار کنم بگذار دردهای شکسته در قلبت را با خون خویش پرپر کنم بگذار دستان مهربان و خسته ات را بوسیده و بر دامانت بگذارم و از شادی بگریم اما نگذار که تو را غم گین و گریان ببینم کاش:به ویرانه های متروکه که قلبم راه می افتادی که پذیرای مهمان است کاش:دستان لرزانم را که همواره برای با تو بودن به سوی معبود اسمان دراز است میدیدی کاش:زردی گونه هایی را که با امدن گل می اندازد را احساس می کردی کاش:کینه را در قلبت محکوم به حبس ابدی می کردی یا ان را به دار می اویختی کاش:گذشته ها را از خاطرات محو می کردی کاش:بی تفاوت از خواهش های قلبم گذر نمی کردی کاش: تار و پود وجودم را ان چنان گره می زدی که تا ابد هم نتوان ان را باز کرد کاش:مرا مغرور نمی پنداشتی و باورم میکردی ای کاش..و ای کاش کاش ها نبود!!!!!

بید مجنون

اگر می دانستی که هستم و چه هستم شاید ان موقع مراان جور که هستم می دیدی و مرا با زلال اشک هایم در این غربت تنها نمی گذاشتی...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 23:49  توسط baran | 

چه روز هایی که به یاد تو سپری شد و به شب سیه و ارام رسید روز ها برایت ترانه سرایی می کردم وشب ها محو صدای دلنشینت می شدمو تو بی غفلت بودی که من در این چرخش روزگار و در این زندان تنهایی چه گذراندچه سختی ها کشیدم و تو را در کنار دگر دوستان دیدم و باز بر تعداد اشکانم در رگبار چشم افزوده شد و تو باز می خندیدی در اوج گریستن می خواستم فریاد بزنم تا کسی صدایم را بشنود ولی باز درون خود ریختم و سکوت را انتخاب کردم. حال می خواهم به سویت بیایم من گدایم گدای محبت نگاهت و تو خسیس ترین ادم هایی ولی من امیدی دارم که شاید ان امید نا امیدم مکند او تنها یکیست خدای من...

بید مجنون

مرگ

کاش انروز را ببینم که مرگ مرا صدا می کند من هم به سرعت خود را به او می رسانم زیرا که از این دنیای خیالی خویش خسته شده ام شاید دنیا ان قدر کوچک شده که نمی تواند مرا در خود جای دهد شاید هم من ان قدر بزرگ شده ام که در ان جا نمی شوم کاش می توانستم زمان را متوقف کنم واز واژه کاش زندگی دنده عقب داشت استفاده کنم کاش عشق وجود نداشت کاش عاشقان دیوانه نمی شدند ان قدر به خود مغرور بودم که صدای ناله عشق را در دوقدمی خود نمی شنیدم ولی حالا که خود عاشقم همه مغرورند که صدای گریه ها و خرد شدن مرا نمی شنوند همان طور که امدن صبح حتمی ست عاشق نبودن نیز غیر ممکن است وحال باید بگویم من رفتنی هستم و اگر بر سر مزار من می ایی اهسته قدم بردار زیرا در خلوت عاشقانه خود اسیرمو نمی خواهم درد های عشق را به یاد اورم ای کاش حال مرا درک کنی و برای یکبار به من فرصت دوست داشتن و عاشق بودن بدهی!هنگامی که جسد سرد وبی روح مرا درون تابوت سرد وسیاه می گذاری دستان مرا بیرون گذار تا عاشقان بدانند به انچه می خواستم نرسیدم بگویید صلیبی از غم بر مزارم گذارند تا هر صبح گاه هنگام طلوع خورشید بر مزارم اشک ریزد...

ححخحخخححخهخح

حخ

هخحخحخخخحخحخهح

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 23:48  توسط baran | 
انروز به دلیل زیاد حرف زدن من از معلم سیلی محکمی خورد و عینکش به زمین افتاد و شکست فردا که امد با لبخندی زیبا به من سلام کرد.ان اسمش دوست بود دوست

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 23:16  توسط baran |